بمون دل من فقط به بودنت خوشه

زیباترین جمله این است: ....اما من تو را دوست دارم دردناک ترین جمله این است: من تو رادوست دارم اما

من و خدا

من قدرت خواستم و خدا مشکلاتی در سر راهم قرار داد تا قوی شوم.

 

من دانايی خواستم و خدا به من مسايلی داد تا حل کنم.

- من سعادت و ترقی خواستم و خدا به من قدرت تفکر و قوت  ماهيچه داد تا کار کنم.

- من جرات خواستم و خدا موانعی سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه کنم.

- من عشق خواستم و خدا افرادی به من نشان داد که نيازمند کمک بودند.

- من محبت خواستم و خدا به من فرصتهايی برای محبت  داد.

- من به  هر چه که خواستم نرسيدم ...اما به هر چه که نياز داشتم دست يافتم

[ دوشنبه سی ام تیر 1393 ] [ 8:54 قبل از ظهر ] [ ندا شهریاری ] [ ]


جملاتي الهام بخش براي زندگي @@@@

[ شنبه چهاردهم تیر 1393 ] [ 9:7 قبل از ظهر ] [ ندا شهریاری ] [ ]


بچه که بودیم...................

 

 

بچه که بودم چه دل بزرگی داشتم

اکنون که بزرگم چه دلتنگم


کاش دلم به بزرگی بچگی بود

کاش همان کودکی بودم که حرفهاش

را از نگاهش می شد خوند


کاش برای حرف زدن

نیازی به صحبت کردن نداشتم


کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود

کاش قلب ها در چهره بود


اما اکنون اگر فریاد هم بزنم کسی نمی فهمد

و دل خوش کرده ام که سکوت کرده ام


دنیا را ببین ...

بچه که بودم از آسمان باران می آمد

بزرگ شده ام و از چشمهایم می آید!


بچه که بودم همه چشمای خیسم رو میدیدن

بزرگ شدم و هیچکی نمیبینه


بچه بودم تو جمع گریه می کردم

بزرگ شدم تو خلوت


بچه بودم راحت دلم نمی شکست

بزرگ شدم خیلی آسون دلم می شکنه


بچه بودم همه رو ۱۰ تا دوست داشتم

بزرگ که شدم بعضی ها رو هیچی

بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست دارم


بچه که بودم قضاوت نمی کردم و همه یکسان بودن

بزرگ که شدم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که

اندازه دوست داشتنم تغییر کنه


کاش هنوزم همه رو

به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتم


بچه که بودم اگه با کسی

دعوا میکردم ۱ ساعت بعد از یادم می رفت

بزرگ که شدم گاهی دعواهام سالها تو یادم موند و آشتی نکردم


بچه که بودم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدم

بزرگ که شدم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخ هم سرگرمم نمیکنه


بچه که بودم بزرگترین آرزوم داشتن کوچکترین چیز بود

بزرگ که شدم کوچکترین آرزوم داشتن بزرگترین چیزه


بچه که بودم آرزوم بزرگ شدن بود

بزرگ که شدم حسرت برگشتن به بچگی رو دارم


بچه که بودم تو بازیهام همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردم

بزرگ که شدم همش تو خیالم بر میگردم به بچگی


بچه بودم درد دل ها را به هزار ناله می گفتم و همه می فهمیدند

بزرگ شده ام، درد دل را به صد زبان به کسی می گویم ...

اما هیچ کس نمی فهمد


بچه که بودم دوستیام تا نداشت

بزرگ که شدم همه دوستیام تا داره


بچه که بودم، بچه بودم

بزرگ که شدم، بزرگ که نشدم هیچ؛ دیگه همون بچه هم نیستم

ای کاش با همون صفتهای خوب و پاک بزرگ می شدیم.



[ چهارشنبه چهارم دی 1392 ] [ 7:6 بعد از ظهر ] [ ندا شهریاری ] [ ]


گذشته ها..................

گذشته هارو دوره کن روزای خوبمون گذشت

یه شب از اون شبای خوب چرا دوباره بر نگشت

تموم خاطرات تو گذشته با مرور من

بدون تو به شب رسید روزای سوت و کور من

روزای سوت و کور من

بازم تو خواب من با من قدم بزن

آروم و سر به زیر

میمیرم از غم و بی خود سراغمو از آدما نگیر

♫♫♫

دوباره بی قراری و دوباره گریه های من

نمی دونم چرا به تو نمی رسه صدای من

نگفته های قلبمو نمی دونم به کی بگم

دلم همیشه روشنه دوباره میرسیم به هم

دوباره میرسیم به هم

.......

[ جمعه هفدهم آبان 1392 ] [ 12:28 بعد از ظهر ] [ ندا شهریاری ] [ ]


بعضی وقتها یکی طوری می سوزونتت

که هزار نفر نمیتونن خاموشت کنن،


بعضی وقتها یکی طوری خاموشت میکنه

که هزار نفر نمیتونن روشنت کنن.


زمانه ایست که خیلی چیزها آنطوری که بود یا باد باشد نیست .

"خسرو شکیبایی"


[ جمعه هفدهم آبان 1392 ] [ 12:4 بعد از ظهر ] [ ندا شهریاری ] [ ]


کاش منم بچه بودم کلاس اولی بودم  و فردا صبح 

میخواستم برم مدرسه دلم خیلی واسه بچگی هام تنگ

 شده

 خیییییییییییییییییییلی  !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


[ یکشنبه سی و یکم شهریور 1392 ] [ 10:13 بعد از ظهر ] [ ندا شهریاری ] [ ]


شب های بی رحم رفتن تو......

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست

آه، بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاد در آب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی قفس پر زدن چلچه هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مساله و دوری عشق

و سکوت تو جواب همه ی مساله هاست

[ یکشنبه سی و یکم شهریور 1392 ] [ 9:45 بعد از ظهر ] [ ندا شهریاری ] [ ]


...............

عاشق که میشوی 

لالایی خواندن هم یاد بگیر

شب های باقیمانده عمرت 

به این سادگی ها صبح نخواهد شد!!!!!

[ یکشنبه سی و یکم شهریور 1392 ] [ 9:36 بعد از ظهر ] [ ندا شهریاری ] [ ]


گلواژه های ماندگار از دیدگاه بزرگان

 

 

[ پنجشنبه سوم مرداد 1392 ] [ 12:16 بعد از ظهر ] [ ندا شهریاری ] [ ]


حالا که هستی...........

حالا که هستی‌
تسکین باش برایم
تنهایی‌
مثل یک گرگ
زنجیر پاره کرده
ریشه‌های بودنِ مرا
باورِ بودنِ تو را
می درد
و می درد
و می درد..

حالا که هستی‌
تسکین باش برایم
مرا در آغوش بگیر و بگو
کجا رفتند؟
کجا هستند؟
آدم‌هایی‌ که دوستم داشتند
آدم‌هایی‌ که دوستشان داشتم

Top of Form

 

[ چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1392 ] [ 11:20 قبل از ظهر ] [ ندا شهریاری ] [ ]